من مسلمانم

آتشی که هرگز روشن نشد – بخش سوم

leave a comment »

 آتشی که هرگز روشن نشد

بررسی ادعای کتاب سوزان در ایران توسط مسلمین در قرون اول اسلامی

بخش سوم

شاهزاده و داستان

به نام خدا

در سومین گفتار به بررسی سومین ادعای مدعیان کتاب سوزی می پردازم . دولتشاه سمرقندی (متوفی 900 هـ ) گزارشگر این واقعه در کتاب تذکرة الشعراء خویش اینچنین می گوید :

حکایت کنند که امیر عبدالله بن طاهر که به روزگار خلفای عباسی امیر خراسان بود روزی در نیشاپور نشسته بود ، شخصی کتابی آورد و به تحفه پیش او بنهاد ، پرسید که این چه کتابست ، گفت این قصه وامق و عذراست و خوب حکایتی است که حکما به نام شاه نوشیروان جمع کرده اند ، امیر فرمود که ما مردم قرآن خوانیم به غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیزی نمی خواهیم ما را از این نوع کتاب در کار نیست و این کتاب تألیف مغانست و پیش ما مردودست ، فرمود تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو من هر جا که از تصانیف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانند ، از این جهت تا روزگار آل سامان اشعار عجم را ندیده اند و اگر احیانا نیز شعر گفته اند مدون نکرده اند. (1)

گزارش مذکور از واقعه ای که حدود 700 سال قبل از آن اتفاق افتاده سخن می گوید و هیچ منبعی قبل از آن به این روایت اشاره ننموده است . محققین ایرانی و غیر ایرانی بر این گزارش ایرادهایی وارد نموده اند که در اینجا به سخن شش نفر از این محققین اشاره خواهد شد .

از محققین خارجی که در این زمینه اظهار نظر نموده اند می توان باسورث ، فرای و بارتولد را نام برد .

از میان این سه نفر باسورث تقریبا مفصل تر از دیگران این مطلب را موشکافی می کند و دلایل خود را برای رد این داستان به ترتیب زیر بیان می کند :

1– وقتی مامون در سال 809 مـ / 193 هـ وارد مرو شد یک شاعر محلی – به نام عباس یا ابوالعباس –  با یک شعر فارسی از وی استقبال نمود .

2– در همین دوره زرتشتیان شروع به نوشتن کتب نمودند ، تاثیر این قرن بر دایرة المعارف دینکرد نیز واضح است.

3– نامه های منوچهر بلندپایه ترین کشیش فارس و کرمان نشانگر وجود جامعه زرتشتی در همین قرون در نیشابور است سپس نویسنده  بسیاری از افراد را نام می برد که در همین دوره با زرتشتی ها گفتگو داشته اند .

4– اطرافیان امرای طاهری به این زبان شعر می گفته اند ، مانند واقعه ای که ابوتمام طائی شاعر بزرگ عرب پیش عبدالله بن طاهر آمد و در آنجا شیفته کنیزکی شد که به فارسی شعر می خواند .

5– ابن طیفور از یحیی بن حسن نقل می کند که وی می گوید : من نزد محمد بن طاهر کنار برکه ای نشسته بودم و یکی از غلامانم را صدا زدم و با او به فارسی حرف زدم . عتابی که همانجا بود وارد شد و با من به فارسی سخن گفت . به او گفتم : از کجا فارسی را می دانی ؟ . گفت : من سه بار به کشورتان آمده ام و کتاب هایی را که در خزانه ی مرو بود نوشته ام و این کتاب ها تا الان همانجایی است که یزدگرد است . آنچه را که لازم داشتم از آنها رونوشت برداشتم و ده فرسخ از انجا دور شده بودم و به روستایی به نام ذودر رسیده بودم که به یاد آوردم که از یکی از کتب که نیاز داشتم رونوشت برنداشته ام . برگشتم و یک ماه در مرو ماندم . پرسیدم : چرا از کتابهای عجم رونوشت برداشتی ؟ . گفت : معانی و بلاغت در کتب عجم است . لغت مال ماست و معانی مال آنها سپس با من به زبان پارسی بسیار سخن گفت . (2)

فرای نیز صحت روایت مورد نظر را زیر سوال برده و به روایت ورود مامون به مرو استناد می کند . (3)

بارتولد نیز در دایرة المعارف اسلام ویرایش نخست از صفحه 614 به بعد در این مورد سخن گفته و آن را رد می کند . (4)

محققین ایرانی نیز در مورد این روایت اظهار نظر نموده اند و صحت آن را زیر سوال برده اند . در اینجا نظر سه نفر از آنها را نقل می کنم .

ملک الشعرای بهار در «سبک شناسی» اش درباره عصر تیموری که تذکرة الشعرا در همین عصر نوشته شده است می نویسد :

اهمال و تکاسل و عدم غور و عدم تحقیق و تتبع در تمام امور (از امور سیاسی و ملکداری گرفته تا شعر و نثر و تاریخ و تذکرة و دیانت و تصوف و امانت و تقوی) رسوخ یافت … اینک ما برای نمونه ی لاقیدی و تکاسل و عدم تحقیق و تتبع و آشنا نبودن غالب نویسندگان به کتب قدیم ، خاصه کتب عربی که یگانه مأخذ هر علم و فنی بوده است ، مثالی از بهترین کتب ادبی آن عصر یعنی » تذکرة الشعرا » تألیف امیر دولتشاه بن علاء الدولة بختیشاه الغازی السمرقندی که در سنه 892 هجری به اتمام رسیده است نقل می کنیم .

سپس نمونه هایی از اشتباهات دولتشاه را یادآور می شود که در اینجا دو مورد از این اشتباهات را نقل می کنم :

او مطابق حدس و قیاس که درباره ی شعرای فارسی نیز روا داشته است عمل کرده و مقدماتی بی اساس در هم آمیخته است .

هیچ کس از عرب تا عجم چنین حکایتی درباره ی ابوالعلا نیاورده است . (5)

عبدالحسین زرین کوب مورخ مشهور معاصر در کتابهای مختلف خویش در مورد این روایت و یا کتاب دولتشاه اظهار نظر نموده است که نمونه هایی از آن نقل می شود :

این حکایت را دولتشاه سمرقندی در قرن نهم هجری نقل کرده است و از جعل و یا لا اقل مبالغه خالی نیست. (6)

درین زمان که به علت تجربه ی حوادث غریب و فوق العاده ی دوران تاتار ، ذوق عامه به قبول شایعات و نقل روایات افسانه ای در باب اشخاص تاریخی رغبت و آمادگی نشان می داد … دولتشاه در طی تذکره ی خویش روح عصر را به نحو بارزی منعکس کرد. تمسک به مناسبتهای ضعیف برای استطرادهای طولانی که دستاویز اظهار اطلاعات باشد و اقدام به نقل روایات عاری از نقد و تحقیق و احیانا مغایر با واقعیت تاریخ به نحوی که مایه ی اعجاب خواننده گردد، شیوه تذکره نویسی وی را از جهت تاریخی کم بها و از جهت نویسندگی غالبا ملال انگیز نمود. …. بلکه در ترجمه احوال شعرا و اسناد آثار به مؤلفان هم مرتکب خطاهایی شد که در اعتماد بر اقوال یا بر حافظه اجتناب ناپذیر می شود و همین معنی به اعتبار تذکره ی او لطمه ی بسیار زد . (7)

وی در مورد کتاب هایی که در تذکره شعرا نوشته شده و کتاب دولتشاه را نیز در همین ضمن نام می برد می نویسد :
معلومات تاریخی آنها را به سبب عدم دقتی که غالب آنها در مورد ذکر سنین و وقایع داشته اند باید با نهایت احتیاط تلقی نمود و غالبا باید آن معلومات را با آتچه از دواوین شعرا و مآخذ دیگر بر می آید تطبیق و تلفیق نمود. (8)

سید محیط طباطبایی که از محققین به نام کشورمان می باشد در این مورد می نویسد :

در سراپای این چند سطر فقط یک عبارت درست هست و آن امیر خراسان‏ بودن عبد الله طاهر است.عجب است این عبد اللّه طاهر همان ایرانی زاده‏ ای است‏ که از پرتو خدمت به مأمون ، خود و پدرش به امارت خراسان و شرطه بغداد و امارت مصر رسیدند و این مأمون همان کسی است که ولع او به نقل و جمع‏ آثار اوائل تا درجه ی شیفتگی می‏ رسیده است در فهرست ابن ندیم و مقدمه‏ جاودان خرد هوشنگ و کتاب دینکرد پهلوی داستان‏ها از عشق و علاقه ی مأمون‏ به آثار پهلوی و یونانی ذکر شده است که نشان میدهد عبد اللّه طاهر زیردست او اگر کتابی مانند وامق و عذرا به دست می‏ آورد بایستی آن فورا پیش او بفرستد.

این عبد الله طاهر که دولتشاه به او چنین نسبت میدهد که میگفت غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیز دیگری نمی‏خواهیم برای رفع نیازمندی کشاورزان‏ خراسان دستور داده بود،همه ی رسوم و اصول مربوط به کاریزها را گرد آورند و کتاب کاریزنامه‏ ای به زبان عربی جهت دستور العمل عمومی تدوین میکرد. اگر وامق و عذرا را او به آب افکنده بود پس ترجمه ی عربی ابو ریحان و ترجمه ی شعر فارسی عنصری از روی کدام اصل صورت گرفته بود و در صورتی‏ که همه‏ تصانیف و مقال عجم را دستور داده بود بسوزانند آیا این کتاب دینکرد را در همان‏ زمان ممکن بود بجای اوستا از روی چه کتابی تلخیص و تدوین کنند و این‏ متون متعدد پهلوی که در دست مردم باقی مانده است از کجا بوجود آمده است؟ (9)

با توجه به مطالبی که آورده شد به نظرم نیازی به توضیحات اضافی نباشد و موضوع برای خوانندگان واضح و روشن باشد .
ان شاء الله در مقاله بعد درباره کتابسوزی اسکندریه سخن خواهیم گفت .

———————————————————————

1- دولتشاه سمرقندی ، تذکرة الشعراء ص 30
2-  Iran. Journal of the British Institute of Persian Studies Volume 7 pp 103-106
The Cambridge History of Iran, Volume 4 pp 105-106  -3
E. J. Brill’s first encyclopaedia of Islam 1913-1936 Volume 7 pp 614-615  -4
5-  رجوع شود به سبک شناسی اثر ملک الشعرای بهار صص 185-190
6-  تاریخ ایران بعد از اسلام زرین کوب ص 513
7-  از گذشته ی ادبی ایران زرین کوب ص 158
8-  تاریخ ایران بعد از اسلام زرین کوب ص 68
9-  مجله وحید شماره 109 ص 1108

Advertisements

Written by باذان مرزبان

مه 27, 2011 at 5:22 ب.ظ.

نوشته شده در سیره نبوی

آتشی که هرگز روشن نشد – بخش دوم

with one comment

 آتشی که هرگز روشن نشد

بررسی ادعای کتاب سوزان در ایران توسط مسلمین در قرون اول اسلامی

بخش دوم

قتیبه و اهل خوارزم

به نام خدا

در این مقاله به دومین دلیل مدعیان «کتاب سوزی مسلمانان در ایران» می پردازیم. ابوریحان بیرونی دانشمند پرآوازه اهل خوارزم تنها ناقل این گزارش است. وی در کتابش «آثار الباقیة» اینچنین می نویسد :

و لما فتح قتیبة بن مسلم خوارزم المرة الثانیة بعد ارتداد أهلها ملّک علیهم اسکجموک بن ازکاجوار بن سبری بن سخر بن ارثموخ و نصبه للشاهیة و خرجت الولایة من أیدی نسل الأکاسرة و بقیت الشاهیة فیهم لکونها موروثة لهم و انتقل التاریخ إلی الهجرة علی رسم المسلمین و کان قتیبة أباد من یحسن الخط الخوارزمی و یعلم أخبارهم و یدرّس ما کان عندهم و مزّقهم کل ممزّق فخفیت لذلک خفاءا لا یتوصل معه إلی معرفة حقائق ما بعد عهد الإسلام [1]

و چون قتیبة بن مسلم در دفعه ی دوم خوارزم را گرفت و اهل آن مرتد شده بودند ، اسکجموک بن ازکاجوار بن سبری بن سخر بن ارثموخ را برای ایشان پادشاه قرار داد و ولایت از دودمان اکاسره بیرون رفت و تنها شاهی در ایشان چون ارثی بود پایدار ماند و تاریخ ایشان به هجری منتقل شد و با دیگر مسلمانان در تاریخ توافق رأی حاصل کردند. قتیبة بن مسلم هر کس را که خط خوارزمی می دانست از دم شمشیر گذرانید و آنانکه از اخبار خوارزمیان آگاه بودند و این اخبار و اطلاعات را میان خود تدریس می کردند ایشان را نیز به دسته ی پیشین ملحق ساخت بدین سبب اخبار خوارزم طوری پوشیده ماند که پس از اسلام نمی شود آنها را راست دانست.[2]

همچنین وی می نویسد :

لما کان من اهلاک قتیبة بن مسلم الباهلی کتبتهم و قتله هرابذتهم و احراقه کتبهم و صحفهم بقوا أمیین یقولون فیما یحتاجون الیه علی الحفظ فلما طال علیهم الأمد فاتهم ما اختلف فیه و حفظوا ما اتفق علیه ثم الله أعلم.[3]

قتیبة بن مسلم باهلی نویسندگان و هربدان خوارزم را از دم شمشیر گذرانید و آنچه مکتوبات از کتاب و دفتر داشتند همه را طعمه ی آتش کرد و از آن وقت خوارزمیان امی و بیسواد ماندند و تنها اعتماد ایشان در نیازمندیهای تاریخ به نیروی حافظه است و چون زمان طولانی شد مورد اختلاف خود را فراموش کردند و آنچه را که همگی بر آن بودند در خاطرها بماند.[4]

شخصیت ابوریحان

نخست قصدم بر آن نبود که در این مقاله در مورد شخصیت ابوریحان سخنی بگویم. اما سخن برخی افراد که در مورد ابوریحان بی انصافی کرده اند مرا به اضافه کردن این بخش به مقاله ام وادار نمود. در تحقیقی که برای نوشتن این مقاله داشتم چند بار به این مطلب برخورد نمودم که گفته بودند ابوریحان از آن رو گزارش های مذکور را نقل نموده که ملی گرا بوده و با عرب و دینشان (یعنی اسلام) دشمنی داشته است . اما کتب ابوریحان سخنی دیگر می گویند. شاید آنچه که وی در فصل چهارم از کتابش «الصیدنة فی الطب» نقل می کند نظر کامل وی را در مورد اسلام و زبان عربی آشکار کند :

دین و دولت ما به لحاظ گذشته خود عربی است .[ آنها] توأمان اند که بر فراز یکی از آنها نیروی الهی در اهتزاز است و بر فراز دیگری دست آسمانی [گسترده است].

بارها طوایف گوناگون از زیردستان به ویژه گیلانیان و دیلمیان گرد هم آمدند تا جامه توحش به دولت بپوشند اما آرزوی آنها برآورده نشد. روزانه پنج بار تا اذان در گوش هایشان به صدا در می آید ، صف اندر صف پشت سر امامان به نماز [می ایستند] و قرآن عربی مبین را می خوانند ، در مسجدها پارسایی را به این [زبان]برایشان موعظه می کنند – » [گسترده] بمانند بر دست ها و دهن » ، ریسمان اسلام پاره نشود و دژ آن ویران نگردد.

علوم را از همه سرزمین های جهان به زبان عرب ها نقل کرده اند ، آنها خود را آراسته اند ، دل پسند شده اند و زیبایی های زبانی آنها در شریان ها و وریدها دویده است ، هر چند که هر ملتی گویش خود را زیبا می پندارد ، به آن خو گرفته و به هنگام نیاز همراه معاشران و امثال خود آن را به کار می برد . من این را با خود قیاس می کنم : اگر علمی به آن زبان [خوارزمی] که مطلوب طبع من است جاودانه شود ، چنان بیگانه نماید که شتر بر ناودان و زرافه در آبراهه. پس به زبان های عربی و فارسی پرداختم . در هر یک از آنها تازه واردم ، به زحمت آنها را آموختم اما نزد من دشنام دادن به زبن عربی خوش تر از ستایش به زبان فارسی است.[5]

دوباره به موضوع مقاله که گزارش ابوریحان از فتح خوارزم است برگردیم.

عدم تطابق با دیگر گزارش های تاریخی

گزارش ابوریحان از فتوحات خوارزم که در سال 93 هجری اتفاق افتاده سخن می گوید. در مورد این گزارش مطالبی قابل توجه است :

نخست آنکه گزارش های تاریخی با آنچه که ابوریحان نقل نموده تطابق ندارد . باید دانست که خوارزم در زمان قتیبه دو بار فتح شد. 

نخستین بار شهر با صلح فتح شد و هیچ جنگی روی نداد. طبری این واقعه را در تاریخش ذکر می کند. [6]

پس از شورش اهالی خوارزم دیگر بار لشکر مسلمین به سوی خوارزم حرکت نمود و این بار شهر با جنگ فتح شد.[7]

عدم تطابق گزارش ابوریحان با آنچه که طبری نقل نموده از آن جهت است که در فتح نخست که قتیبه فرماندهی مسلمانان را بر عهده داشت جنگی روی نداد و کسی کشته نشد . فتح دوم اگر چه با اشاره ی قتیبه بود اما قتیبه نه در جنگ حضور داشت و نه بعد از فتح دوم به خوارزم آمد. آنچه که طبری در مورد واقعه ی فتح دوم نقل می کند اینچنین است:

سپس قتیبه مغیرة بن عبدالله را پس از عبدالله به همراه لشکر به سوی خوارزم فرستاد . این خبر به آنها رسید و هنگامی که مغیرة آمد فرزندان کسانی که خوارزمشاه آنها را کشته بود از وی کناره گیری کردند و گفتند : تو را کمک نمی کنیم . آنگاه وی به سوی شهرهای ترک گریخت و مغیره وارد (شهر) شد و (افرادی) را اسیر گرفت و عده ای را کشت . و باقی ماندگان با وی صلح نمودند و از آنان جزیه گرفت و پیش قتیبه بازگشت و قتیبه او را بر نیشابور عامل گردانید.[8]

بر اساس این گزارش قتیبه در فتح دوم حضور نداشته و پس از فتح ، مغیرة بن عبدالله پیش قتیبه بر می گردد ، بنابراین به هنگام فتح قتیبه حضور نداشته و پس از فتح نیز وارد شهر نشده است.

از سوی دیگر در این گزارش ها آمده است که پس از فتح دوم قتیبه ، اسکجموک که شاه قبلی شان بوده دوباره بر آنان حاکم گرداند. در حالی که در روایت طبری آمده است که خوارزمشاه قبل از جنگ از شهر فرار می کند. پس بدون شک وی پس از فتح در شهر حضور نداشته که او را والی بگردانند.

گزارش مذکور از نگاه اهل تحقیق

گزارش ابوریحان توسط سه نفر از محققین که هر کدام در زمینه های خاصی تحقیق داشته اند مورد بررسی قرار گرفته و رد شده است.

نخستین این سه نفر زاخائو بوده است. وی  یکی از محققین آلمانی بوده که آثار بیرونی را تحقیق و ترجمه نموده و گزاف نیست اگر بگوئیم وی دوباره ابوریحان را به غرب شناساند. جدای از تحقیق در آثار بیرونی وی در زمینه تاریخ و فرهنگ شرق نیز تحقیقاتی داشته است . وی کتابی در مورد تاریخ و فرهنگ خوارزم نوشته و در همین کتاب می گوید که ابوریحان در شرح فتوحات قتیبه احتمالا تحت تاثیر داستان فتح استخر بدست اسکندر بوده و از آن یاد کرده است.[9]

بارتولد محقق دیگری است که در این زمینه نظرش را ارائه نموده است. وی تحقیقات بسیاری در زمینه تاریخ ماوراء النهر داشته و حاصل کارش را در کتاب «Turkestan» که به فارسی نیز ترجمه شده به جاگذاشته است. وی در همین کتاب می گوید :

اگر سخنان بیرونی نویسنده قرن یازدهم میلادی را باور کنیم ، چنین بر می آید که فاتحان عرب و به ویژه قتیبة ابن مسلم (در آغاز قرن هشتم میلادی) در ایران و سغد و خوارزم ، کاهنان (که نمایندگان فرهنگ محلی بودند) و کتب ایشان را نابود کردند. ولی منابع متقدم تر از چنین نابودئی که در واقع احتمال وقوع آن ضعیف است هیچ سخن به میان نیاورده اند.در اخباری که راجع به فتوحات عرب به ما رسیده هیچ رویدادی که حاکی از وجود روحانیان منتفذ محلی باشد که خلق را به مقاومت در برابر اعراب برانگیخته باشند منقول نیست.[10]

آخرین محققی که در این مورد نظرش را نقل می کنم عبدالحسین زرین کوب مورخ معاصر ایرانی است. وی نیز این واقعه را مردود می شمارد و می گوید :

و از همین گونه است روایت بیرونی در باب فتح خوارزم که به موجب آن قتیبة بن مسلم کتب و علماء و کاهنان خوارزم را از بین برده است و در صحت آن روایت و در اصل وجود طبقه علماء و کاهنان در خوارزم که مردم را بر ضد عرب تحریک کرده باشند تردید قوی هست. [11]

براساس آنچه که گذشت در صحت گزارش ابوریحان تردید وجود دارد و نمی توان با استناد به این گزارش مسلمانان را متهم به کتاب سوزی در قرون اول اسلامی نمود.در مقاله بعد به بررسی گزارشی از دولتشاه سمرقندی که در آن از کتاب سوزی توسط عبدالله بن طاهر سخن می گوید خواهم پرداخت.

———————————————————————

[1] آثار الباقیة تحقیق زاخائو صص 35،36

[2] آثار الباقیة ترجمه اکبر داناسرشت ص 57.

[3] آثار الباقیة تحقیق زاخائو ص 48

[4] آثارالباقیة ترجمه اکبر داناسرشت ص 75

[5] الصیدنة فی الطب ترجمه باقر مظفرزاده ص 168

[6] تاریخ طبری ج 6 ص 470 و ترجمه تاریخ طبری ج 9 ص 3853

[7]  تاریخ طبری ج 6 ص 480 و 481 و ترجمه طبری ج 9 ص 3866

[8] همان.

[9] Sachau «zur geschichte , I.S. 29»   به نقل از ترکستان نامه نوشته بارتولد ترجمه کریم کشاورز ج 1 پاورقی ص 33

[10] ترکستان نامه نوشته بارتولد ترجمه کریم کشاورز ص 33 و 34

[11] تاریخ ایران بعد از اسلام نوشته زرین کوب ص 21

Written by باذان مرزبان

دسامبر 19, 2010 at 5:21 ب.ظ.

نوشته شده در شبهات حول اسلام

آتشی که هرگز روشن نشد – بخش اول

with 3 comments

آتشی که هرگز روشن نشد

بررسی ادعای کتاب سوزان در ایران توسط مسلمین در قرون اول اسلامی

بخش اول

گزارش ابن خلدون

به نام خدا
ديروز در سايت فيس بوک مطلبي در مورد اسلام ديدم و علاقمند شدم نظرات ديگر کاربران را نيز ببينم. در ميان اين نظرات يک نظر مرا بر آن داشت که اين مطلب را بنويسم. اين شخص در جواب يکي از کاربران که از وي خواسته بود افتخارات قبل از اسلام ايران را نام ببرد گفته بود که اگر از ايران قبل از اسلام علمي نمانده تقصير مسلمانان است که به هنگام فتح ايران کتب ايرانيان را طعمه حريق نمودند و از بين بردند. از آنجايي که تاريخ يکي از علاقمندي هاي من است به همين خاطر اولين پستم را بررسي همين مطلب قرار دادم . آيا آتشي روشن شد که کتابهاي ايرانيان را طعمه خود بسازد؟.

اصل داستان
کساني که اين مطلب را  مطرح نموده اند چند مورد براي اين مدعاي خود آورده اند که در هر پست به بررسي يک مورد از اين موارد مي پردازيم. در اين پست به بررسي مهم ترين دليل اين گروه مي پردازيم.
ابن خلدون يکي از علماي قرن هشتم هجري متولد 732 هجري قمري در دو کتاب «مقدمه» و «العبر» مطلب زير را مي آورد:

ولقد يقال إن هذه العلوم إنما وصلت إلى يونان منهم حين قتل الاسكندر دارا وغلب على مملكة الكينية فاستولى على كتبهم وعلومهم ممالا يأخذه الحصر ولما فتحت أرض فارس ووجدوا فيها كتبا كثيرة كتب سعد ابن أبي وقاص إلى عمر بن الخطاب ليستأذنه في شانها وتنقيلها للمسلمين فكتب إليه عمر أن اطرحوها في الماء فان يكن ما فيها هدى فقد هدانا الله باهدى منه وإن يكن ضلالا فقد كفانا الله فطرحوها في الماء أو في النار وذهبت علوم الفرس فيها عن أن تصل إلينا.

و همانا گفته مي شود که اين علوم (علوم عقلي) از ايرانيان به يونان رسيد زماني که اسکندر دارا را کشت و بر مملکت کيانيان پيروز شد بر کتاب ها و دانشهاي آنها که از حد شمارش خارج بود دست يافت. زماني که مسلمانان شهرهاي فارس را فتح کردند و در آن کتابهايي يافتند ، سعد بن ابي و قاص به عمر بن خطاب درباره ي آن کتابها و آوردنشان براي مسلمين نامه نوشت. عمر در پاسخ نوشت که آنها را در آب بريزيد زيرا اگر آن چه در آنها وجود دارد سبب هدايت است پس خداوند ما را با راه نماينده تر از آن هدايت نموده و اگر در آنها گمراهي است خداوند ما را از آنها ايمن داشته است . پس آنها را در آب يا آتش افکندند و علوم ايرانيان از بين رفت و به ما نرسيد.

اصل داستان همين است که آورده ام. اما چرا اين داستان از نظر ما مردود و غير قابل قبول است.

ضعف ابن خلدون در تاريخ مشرق
ابن خلدون جزو آن دسته از مورخين است که ضعف در نوشته هاي تاريخي اش به ويژه تاريخ مشرق مشخص است و اهل فن در اين مورد اشاراتي داشته اند. يکي از بهترين نوشته هايي که در اين مورد نوشته شده است اثر دکتر خالد کبير علال به نام «أخطاء المؤرخ ابن خلدون في كتابه المقدمة» است. وي در اين کتاب درباره ي بعضي از اشتباهات ابن خلدون سخن مي گويد. نویسنده ، بخش دهم کتاب را به اشتباهات تاریخی ابن خلدون اختصاص می دهد که خلاصه ی اش اینچنین است:

احتمال اشتباه براي هر انسان وجود دارد اما گاهي اوقات بعضي از انسانها اشتباهاتشان کم و گروهي ديگر اشتباهاتشان بسيار است.کم بودن اشتباهات يک شخص در کار علمي اش نشان از آن دارد که وي در تحقيق خود تلاش و توجه بسيار نموده و به يک شيوه صحيح علمي پايبند بوده است و در مقابل کسي که در کارهاي علمي اش اشتباهاتش بسيار باشد نشان دهنده آن است که وي دقيقا برخلاف شخص اول عمل نموده است. با توجه به مطالب گفته شده ابن خلدون در تاريخ نويسي اش از کدام گروه است؟
پس از بررسي بعضي از روايات ابن خلدون و خواندن انتقاداتي که بعضي از اهل علم از وي نموده اند براي من مشخص شد که ابن خلدون در بسياري از مطالبي که در کتاب مقدمه و تاريخش نوشته است جزو گروه دوم است و در اين مورد عده اي از شواهد تاريخي را نقل مي کنم که اين را به روشني نشان مي دهد. اما قبل از آن در اينجا اشاره مي کنم که بعضي از اهل علم از ابن خلدون در تاريخ نويسي اش انتقاد نموده اند. ابن حجر در مورد وي مي گويد که او » به اخبار به روشني آگاه نبوده است مخصوصا به اخبار مشرق و اين مسئله براي کسي که به سخنش نظر انداخته است روشن است». ( ابن حجر : إنباه الغمر بأبناء العمر ، ج1 ص: 232 .).

سپس يازده مورد از اين اشتباهات را مي آورد که من چند مورد آن را مختصرا نقل مي کنم:

مورد اول: وي به هنگام سخن گفتن از شهادت عثمان و بيعت مردم با علي ، طلحه و زبير را از واليان گماشته شده توسط عثمان مي داند ( المقدمة ، ص: 163 .) در حالي که اين دو در هنگام شهادت عثمان در مدينه بودند.جالب اينجاست که خود وي شش صفحه بعد در همين کتاب اين سخنش را نقض مي کند.(المقدمة ، ص: 169)
مورد چهارم: در مورد نامه اي است که يکي از خلفاي بني عباس فرستاده است. در دو جاي کتابش اين خليفه را معتضد معرفي مي کند (العبر ، ج 3 ص: 449، 450) و دو صفحه بعد وي را مکتفي مي داند.(همان ج 3 ص: 452، 453).
مورد هفتم : وي زمان زندگي ابو علي سينا را همزمان با وزارت نظام الملک مي داند و نظام الملک را نيز از وزراي بني بويه مي داند. (المقدمة ، ص: 442). در حالي که ابو علي سينا در هنگامي که نظام الملک فقط بيست سال داشته از دنيا مي رود و نظام الملک نيز وزير دولت سلجوقي بوده و اصلا ربطي به بني بويه نداشته است.(الذهبي: السير ، ج 19 ص: 94).
در انتهاي اين بخش دکتر علال دفاع يکي از پژوهشگران به نام محمد فاروق النبهان را از ابن خلدون نقل مي کند. محمد النهبان در مورد سخن بعضي از مورخين مسلمان مانند ابن حجر که از ابن خلدون انتقاد نموده اند مي گويد : ابن خلدون به اين مسئله ( کم اطلاعي اش از تاريخ مشرق) اعتراف نموده است چون وي نمي خواسته تاريخ مشرق را بنويسد بلکه وي بر آن بوده است که اخبار مغرب و دولتها و قبايلش را بنويسد.( الفكر الخلدوني ، ص: 92).

با توجه به مطالبي که آمد اگر ابن خلدون در تاريخ نويسي دقتش کم بوده و نسبت به تاريخ مشرق که ايران را نيز شامل مي شود ضعف داشته است دور از انتظار نيست که وي دو واقعه جدا از هم را به هم آميخته است. واقعه اول فتح مصر و واقعه دوم فتح ايران. از آنجايي که يک قرن و نيم قبل از وي داستاني ساختگي با عنوان آتش زده شدن کتب اسکندريه توسط مسلمانان در بعضي از کتب نقل شده بود مي توان اين احتمال را مطرح کرد که ابن خلدون با به هم آميختن واقعه ي فتح ايران و اين داستان مطلب مورد نظر را نوشته است. زماني اين احتمال تقويت مي شود که بدانيم قبل از وي هيچ کس مطلبي بدين شکل نقل ننموده است و وي اولين نفر است که اين مطلب را نقل نموده است.

ابن خلدون نخستين نقل کننده ي مطلب مذکور
تاريخ اسلام يکي از پربارترين تاريخ هاي جهان است. نويسندگان اسلامي در طول تاريخ تلاش بسياري براي ثبت وقايع نموده اند و شايد کمتر اتفاق مهمي در اين ادوار از ديدشان پنهان مانده باشد. با اين حال ابن خلدون مطلبي نقل مي کند که هيچ يک از گذشتگانش اشاره اي به آن نداشته اند. و اين در حالي است که بعضي از مورخين مانند طبري براي آنکه نقل هاي تاريخي محفوظ بماند از افرادي که مشهور به دروغگوئي بوده اند نيز مطلب نقل نموده تا حتي اين نقل ها از بين نرود اما اثري از مطلب مذکور را نمي توان در اين کتب يافت. يکي از مهم ترين دلايل براي مردود دانستن مطلب مورد نظر همين است که ابن خلدون که پس از ده ها و شايد صدها مورخ ديگر پا به اين عرصه گذاشته است مطلبي نقل مي کند که هيچ يک از گذشتگانش ولو به صورت مختصر يا غير مستقيم به آن اشاره اي نداشته اند. مورخاني که دقت نظرشان به حدي بوده که تک تک نامه هاي رد و بدل شده بين سعد بن ابي وقاص و عمر بن خطاب را نقل نموده اند اما از نامه اي که کوچکترين اشاره اي به اين مطلب داشته باشد ذکري نياورده اند.

نامه هاي رد و بدل شده ميان سعد بن ابي وقاص و عمر بن خطاب

واقعه نقل شده توسط ابن خلدون به فتوحات اسلامي در ايران که به فرماندهي سعد بن ابي وقاص بوده اشاره دارد. فتح ايران چندين مرحله مختلف داشته است و مهم ترين قسمت اين فتوحات توسط خالد بن وليد و سعد بن ابي وقاص انجام گرفته است. مطلبي که ابن خلدون نقل مي کند به فتوحات سعد بن ابي وقاص مربوط مي شود. ابتدا بايد زمان فرماندهي سعد را بيابيم تا بتوانيم به شکلي دقيق تر به مسئله نگاه بيندازيم. آنچه که کتب تاريخ نقل نموده اند اين است که سعد بن ابي وقاص از محرم سال چهاردهم هجري به عنوان فرمانده انتخاب شد و تا پايان همين سال يعني تا فتح مدائن عنوان فرماندهي لشکر مسلمين را بر عهده داشت . آنچه که کتب تاريخي درباره ي اين دوره زماني نقل کرده اند بسيار مفصل است و ما را در اين نوشته بسيار ياري مي کند. طبري در اين زمينه مفصل تر از گذشتگانش سخن مي گويد و در واقع همه ي آنچه که گذشتگانش گفته اند را همه يک جا جمع نموده است. خلاصه ي آنچه که طبري در اين زمينه نوشته اينچنين است:
 در محرم سال 14 هجري و در مرحله ي سوم از فتوحات عراق سعد بن ابي وقاص به عنوان فرمانده مسلمانان براي جنگ قادسيه انتخاب شد. از روز انتخاب وي به عنوان فرمانده تا روز شروع جنگ قادسيه عمر هشت نامه براي سعد مي فرستد و سعد نيز پنج نامه.پس از فتح نيز پنج نامه از سوي سعد و چهار نامه از سوي عمر بن خطاب فرستاده مي شود. در هيچ يک از اين نامه ها سخني از کتاب و سوزانده شدن کتب نيست. پس از طبري مورخین بسیاری در اين زمينه نوشته اند اما هيچ يک اینچنین نامه ای نقل ننموده است.

تضعيف روايت توسط خود ابن خلدون
يکي از مسائلي که به هنگام خواندن تاريخ بايد در نظر بگيريم شيوه گفتار نويسنده است. گاهي اوقات نحوه ی نوشته ي يک نويسنده اطلاعاتي دقیق تر در مورد مطلب به ما مي دهد. نويسندگان مسلمان براي نقل روایات از شيوه اي خاص استفاده مي کنند بدين صورت که اگر نويسنده در ابتداي روايت از الفاظي مانند فلاني گفت ، يا فلاني به ما خبر داد و يا امثال اين الفاظ استفاده نمود پس احتمال صحت روايت وجود دارد اما اگر از الفاظي مانند : ذکر شده يا روايت مي شود يا گفته مي شود و امثال اينها استفاده کرد نشان از آن دارد که خود نويسنده اطمینان کامل در مورد صحت مطلب ندارد . حافظ عراقي در همين مورد در شرحش بر مقدمه ابن صلاح مي گويد :

( وإنْ وردَ مُمَرَّضاً )، أي: أُتِي به بصيغةِ التمريضِ ، كقولِهِ : ويُذْكَرُ ، ويُرْوَى ، ويُقَاْلُ ، ونُقِلَ ، ورُوِيَ ، ونحوِها . فلا تحكمنَّ بصحتِهِ .
(شرح التبصرة والتذكرة للحافظ العراقي ص 45)
( و اگر ممرض بيايد ) يعني با صيغه تمريض بيايد مانند : و ذکر ميشود ، و روايت مي شود ، و گفته مي شود ، و نقل مي شود ، و روايت شده و مانند آن بيايد پس به صحت آن حکم کرده نمي شود.

اگر ما به ابتداي مطلب ابن خلدون نگاهي بيندازيم در مي يابيم که ابن خلدون مطلبش را اينچنين آغاز مي کند: «ولقد يقال»
يعني «و همانا گفته مي شود»
پس طبق آنچه که گذشت اين دليل ديگري بر ضعف اين روايت است.

ديگر اشکالات موجود در متن
جز موارد قبل اشکالات ديگري نيز در متن اين مطلب وجود دارد.
 ابتداي متن اينچنين آغاز مي شود:

و همانا گفته مي شود که اين علوم (علوم عقلي) از ايرانيان به يونان رسيد زماني که اسکندر دارا را کشت و بر مملکت کيانيان پيروز شد بر کتاب ها و دانشهاي آنها که از حد شمارش خارج بود دست يافت.

نقل اين سخن خود ردي است بر آن.پر واضح است که فلسفه و منطق سالها قبل از آنکه اسکندر به دنيا بيايد در ميان يونانيان رايج بوده و در آن زمان ايرانيان را از اين علوم بهره اي نبوده است چون نه اسمي از فيلسوفي ايراني در آن دوران به ميان آمده و نه کتابي در اين علوم نوشته شده که نويسنده اش ايراني باشد
نکته ی ديگر اين است که در متن آمده «کتب ايرانيان از حد شمارش خارج بود.»
اگر نگاهي به تواريخ بيندازيم خلاف اين را مي بينيم. هرودوت ، کتزياس ، گزنفون و … از هم عصران هخامنشيان بوده اند و در مورد ايرانيان مطالب بسيار نقل نموده اند اما در کتب هيچ يک از اين نويسندگان اثري نمي بينيم که در آن اشاره اي به کتاب در ميان ايرانيان کرده باشند بلکه جامعه اي که نوشته هاي اين افراد به تصوير مي کشد جامعه اي است که به جنگ بيش از تعليم اهميت مي دهد و جاي تعجب ندارد که همه ي پزشکاني که تاريخ در اين دوره اسامي شان را ثبت کرده غير ايراني بوده اند.رامسس مصري پزشک کوروش و داريوش ، دموکدس يوناني پزشک داريوش اول ، آپولونیدس یونانی پزشک اردشير اول ، کتزياس یونانی پزشک اردشير دوم. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
بخش بعدي متن درباره مسلمانان است:

زماني که مسلمانان شهرهاي فارس را فتح کردند و در آن کتابهايي يافتند ، سعد بن ابي و قاص به عمر بن خطاب درباره ي آن کتابها و آوردنشان براي مسلمين نامه نوشت.

اين قسمت از نوشته درباره ي وجود کتب در ايران باستان سخن مي گويد و ملي گرايان کنوني همين کتب را ميراث ايران باستان مي دانند و مي گويند توسط مسلمين به آتش کشيده شده است. اما جستجو در کتب تاريخ به ما مي گويد که در دوره ي ساسانيان تنها يک مدرسه در ايران وجود داشته است. اين مدرسه آنچنانکه در تاريخ آمده به اين دليل ساخته شده که پادشاه ايران مي خواسته شهر جندي شاپور را مانند شهرهاي رومي بنا کند به همين دليل مانند شهرهاي رومي براي آن مدرسه اي نيز قرار داده تا از هر لحاظ مانند شهرهاي رومي باشد. گردانندگان اين مدرسه نيز از مسيحيان بوده اند و بسياري از آنان نيز رومي بوده اند. حق تحصيل نيز از آن يک عده خاص بوده و اکثريت جامعه از حق تحصيل برخوردار نبوده اند. با اين وضعيتي که بر جامعه حاکم بوده نمي توان انتظار داشت که اين جامعه بتواند ميراث عظيم علميي از خود به جا بگذارد چون اکثريت آن جامعه را بيسوادان تشکيل داده بوده اند. از سوي ديگر ، اگر هم ميراثي به جا مانده باشد حاصل کار غير ايرانيان بوده است زيرا آنها بوده اند که مدرسه را اداره مي کرده اند نه ايرانيان. شايد به همين خاطر باشد که در دوره ي ساسانيان نيز مانند دوره هاي قبل پزشکان پادشاهان غير ايراني بوده اند و پزشک ايراني در ميان پزشکان يافت نمي شود جز برزويه . در هر صورت اين مدرسه تنها مدرسه موجود در ايران بوده و تاريخ جز اين مدرسه را نام نبرده و هيچ شکي نيست که در اين مدرسه تعدادي از کتب از زبان هاي ديگر به فارسي ترجمه شده بود و تدريس مي شد و تعدادي کتب ديگر نيز نوشته شد. ولي اين کتب توسط مسلمين نابود نشدند بلکه بعدها به عربي ترجمه شدند چنانکه ابن نديم در الفهرست اشاره مي کند:

وقد كانت الفرس نقلت في القديم شيئا من كتب المنطق والطب إلى اللغة الفارسية فنقل ذلك إلى العربي عبد الله بن المقفع وغيره (الفهرست لابن ندیم ص 337).
و ايرانيان درقديم چيزهايي از کتب منطق و پزشکي را به فارسي ترجمه کرده بودند و عبدالله بن مقفع و ديگران آنها را به عربي ترجمه کردند.

ادامه ي مطلب جواب عمر بن خطاب به نامه سعد بن ابي وقاص مي باشد:

عمر در پاسخ نوشت که آنها را در آب بريزيد زيرا اگر آن چه در آنها وجود دارد سبب هدايت است پس خداوند ما را با راه نماينده تر از آن هدايت نموده و اگر در آنها گمراهي است خداوند ما را از آنها ايمن داشته است . پس آنها را در آب يا آتش افکندند و علوم ايرانيان از بين رفت و به ما نرسيد.

اين شيوه رفتار که از عمر در اين قسمت از متن بيان شده مخالف با سيره عمر است به چند دليل:
نخست آنکه عمر به اسلام پايبند بود و نيک مي دانست که اسلام با علم هيچ مخالفتي ندارد بلکه به آن دعوت مي دهد. و اين مسئله در آيات متعددي در قرآن بيان شده است. براي نمونه خداوند در آيه 9 سوره زمر بيان مي دارد : آيا کساني که آگاهي دارند با نا آگاهان برابرند؟.
دوم آنکه عمر بن خطاب به علم و جايگاه آن آگاه بوده بلکه حتي در مورد پزشکان مي گويد که اگر يک نفر براي علاج شخصي ديگر اقدام کند و از طب آگاه نباشد مسئول است. (مراجعه شود به کتاب مختصر في الطب بخش ما جاء في امرأة يموت ولدها في بطنها ويكون الجرح في موضع العورة فتحتاج إلى علاج الطبيب)  و خود وي بارها به حارث بن کلده پزشک مشهور عرب مراجعه مي کرده و از وي درباره ي داروي بعضي از امراض سوال مي نموده است. (مراجعه شود به کتاب مختصر في الطب صص 5 ، 12 ، 17 ، 26 ، 36).

نتيجه
بر اساس دلايل بالا احتمال وقوع اينچنين حادثه اي بسيار بعيد است. نخست آنکه ابن خلدون در تاريخ مشرق ضعف دارد دوم آنکه وي مطلب را با صیغه تمریض می آورد که نشان از عدم اطمینان ابن خلدون بر صحت روایت دارد سوم آنکه وي پس از قرنها نخستين نقل کننده مطلب مذکور است چهارم آنکه اين واقعه با تاريخ نقل شده از آن دوران مخالفت آشکار دارد.
در مقاله بعد درباره دليل دوم مدعیان کتاب سوزان توسط مسلمین که ابوريحان آن را نقل نموده است سخن خواهم گفت.
 این مطلب به روز شده است.

Written by باذان مرزبان

اکتبر 21, 2010 at 1:23 ب.ظ.

نوشته شده در شبهات حول اسلام